خرید بک لینک
مدت زیادی, مدت خیلی زیادی است ننوشته ام. از روی نوشته های هرکس می توان به درونش پی برد. می توان گذر زمان را از روی نوشته های هرکسی فهمید. یا حتی شاید حالات درونی اش را. حال می خواهم بگویم. که گذر زمان حس شود, بماند. اما افسوس, که ناگهان تهی می شود. افکارم را می گویم. شاید همان حس کودکی, آن حس که می گفت سفید رنگی است که از آمیختن همه ی رنگ های عالم به وجود می آید. همان حس که هربار با شکست همراه بود. و هربار هم با این تفکر که هنوز بسیاری از رنگ ها اضافه نشدند, جسارت انجام دوباره اش را تزریق می کرد. ولی در مورد افکار شاید به سادگی, شاید هم پیچیدگی, رنگ ها نباشد. س

برچسب: گاه گاهی یاد ما کن,گاه گاهی که دلم میگیرد,گاه گاهی دل من میگیرد,گاه گاهی,گاه گاهی به نگاهی,گاه گاهی قفسی می سازم,گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم,گاه گاهی زندگی شوخی نیست,گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ,گاه گاهی به یادت, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:26

باز کردن دست ها و نفس کشیدن در خنکای زمستان یعنی تو به وسعت دنیا .....

یعنی نمی دانم دیگر چه می توان گفت ......

یعنی خیالاتم بیش از این حرف هاست که قابل بیان باشد ......

کاش می توانستم مانند قدیم ها بگویم که چه قدر فکر در سرم دارم ..... کاش می توانستم باز هم لحظه های ذهنی ام را توصیف کنم .....

کاش کلمه ها از دستم فرار نمی کردند ......

+چرا دستانت را باز نمی کنی بچرخی؟ ..... ترس ندارد .......

برچسب: بیکرانه زندگی,بی کرانه,بیکرانه های زندگی,بی کرانه است دریا,بی کرانه های من,بی کرانه ها,بی کرانه 2,بي كرانه ها,زمان بیکرانه را تو,ای بی کرانه من عاشقانه, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:26

۱۹ ساله شدن حس اونقدر خاصی نداره....

فقط انگار دیگه سال ها دوری از اون روزای مدرسه....

فقط دیگه وقتی بر می گردی مدرسه و کارگاه هنری و سال پایینی ها رو می بینی دلت می خواد باز هم اون جا باشی و در عین حال دلت نمی خواد....

۱۹ زیاد جذاب نیست نه مثل ۱۸ و نه مثل ۲۰ که هر دو سال های خیلی جذابی هستن.....

اما خب به هر حال نمی شه ازش گذشت.... سلام ۱۹ جان فکر کنم حاضر باشم برای اتفاق های جدید.....

+دلم به وضوح تنگ شده کی پس می ریم؟

برچسب: یک سال دیگر هم گذشت,یک سال دیگر هم از عمرم گذشت,یک سال دیگر هم گذشت شعر, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:26

این ماه بار ها دیدم منتظره.... منتظره یه چیز جدید ببینه ولی چیزی نبود.....آخرین باری که دیدم صفحه رو باز کرده و نگاه می کنه..... همین هفته ی پیش بود..... حس کردم صدا می زنه..... آریانا آریانا مدت هاست منتظرم کجایی؟..... آریانا اما آروم خوابیده..... اونقدر آروم که وقتی نگاهش می کنی فکر می کنی مگه بیدار شدنیه؟..... انگار که خواب ابدی باشه..... نزدیک به دو ماه شده که می بینم صفحه رو باز می کنه و دنبال دو کلمه می گرده..... آریانا شاید خسته شده..... یا شاید هم نه..... به آرامشی که سال ها دلش می خواسته رسیده...... واسه همینه که آروم و بی سر و صدا خوابیده...... بخواب آریانا کسی مزاحم ات ن

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:26

باز هم حرف دارم ..... دیشب حتی خیلی بیشتر حرف داشتم ...... بعد از پست دیشب ..... آرام نشستم و تک تک پست های خرداد ۹۲ و تیر ۹۲ را خواندم ...... آنقدر خواندم و گریه کردم ...... خواندم روز های اول را وقتی که دنیا خیلی رنگی بود ...... حرف هایم را راجب المپیاد ...... خستگی هایم را ...... بازه ی سوم زندگی ام را توی این وب...... نشستم و خواندم و هزار بار گفتم بسه ...... آن موقع ها نوشته ها زیبا تر بودند ...... حال سختم است نوشتن ...... آن موقع کتاب هم خیلی بیشتر می خواندم ...... ولی آن موقع ها یک چیزی کم بود ....... یک چیزی کم بود که منِ بی قرار هر روز می نوشتم و می نوشتم ...... مُنا راست می گفت ..... وقت هایی

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:25

اکثر مرداد های عمرم را دنبالشان دویده ام.... دقیقا مثل امسال.... آنقدر دویده ام که سه روز است سعی دارم حرفی بزنم اما نمی شود.... امروز به هدفی که یک سال برایش جنگیدم رسیدم.... دلم می خواست آنقدر جیغ بزنم که کل دانشکده با خبر شوند.... نزدم.... در عوض کلی خندیدم.... حال این روز ها شلوغ است.... کتاب جدید هم فعلا ارباب حلقه ها می خوانم.... بعد از ده سال بالاخره امکان پذیر شد.... کاش تابستان کمی دیرتر می گذشت.... گاهی هم کاش زودتر می گذشت.... +صفحه ی اخبار که نیست هر روز نو شود.... دلم نخواسته دو ماه نبودم....

برچسب: مرداد,مردادی,مرداد ماه,مردادی ها,مرداد به انگلیسی,مرداد 95,مرداد ماهی,خردادی ها,مرداد ميخائيل نعيمة,مرداد به میلادی, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:25

یک زمان هایی که یاهو مسنجر هنوز بود و ما روزی حداقل ۵ الی ۶ ساعت چت می کردیم هر ساعت status می گذاشتم ..... امروز خیلی یاد آن روز ها افتادم ...... گذشته هم به هر حال اهمیت دارد ..... اگر آن روزها نبودند الان من هم اینجا نبودم ..... حالا درو باز کن زدبازی شده نوستالژی ..... نوستالژی ای که من را یاد گریه ها و خنده های اول دبیرستان تا سوم دبیرستان می اندازد ..... یاد متر کردن های انقلاب ..... همان روز هایی که بدون ترس از مانتوی کوتاه انقلاب را متر می کردم چون مانتو ام کوتاه نبود .... شلوارم تنگ نبود ...... فرم مدرسه می پوشیدم و در دنیای خودم بودم ...... حالا انقلاب هم نوستالژی است

برچسب: نوستالژی,نوستالژیک,نوستالژی دهه 60,نوستالژی دهه 50,نوستالژی تی وی,نوستالژی کارتون,نوستالژی دهه 70,نوستالژیا,نوستالژی دهه شصت,نوستالژیک تی وی فارسی, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:25

صفحه بندی